برگ خزوون
وب سایت جوانان
حـــــــرف بـــــزن… زن گاهی سعی می کند، چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی آرامشی میخواهم خلوتي ميخواهم... تو باشي و من در كنار هم تو سكوت كني و من گوش كنم و من آرام بگويم *دوستت دارم*و تو گوش كني و آرام بگويي: من بيشتر... بودنت را دوست دارم وقتي دست دور كمرم حلقه ميكني... و مرا به آغوشت سفت ميفشاري... و وادارم ميكني كه به هيچكس فكر نكنم... جز تو...
این روزها نبضم کند میزند.... قلبم تیر میکشد... دارم صدای خرد شدن احساسم را لا به لای چرخ دنده های زندگی میشنوم...
یادت برایم همانند قصه ی سیگار پیرمردیست که سالها میگوید نخ آخر
ای کسانی که .. و ای دوستانی که ... مسئول دفن من هستید مرا در تابوت سیاهی بگذارید... تا همه بدانند سیاه بخت بودم... چشمانم را باز بگذارید... تا بدانند چشم انتظار بودم... دستانم را بالا بگذارید تا بدانند چیزی با خودم نبردم... روی تابوتم پارچه ای سبز بکشید تا بدانند جوان بودم... روی سنگ قبرم دسته گلی بگذارید تا همه بدانند برای چیدنش عمرم فنا شد... روی قبرم تیکه یخی بگذارید تا با تابش اولین اشعه ی خورشید برای بهترینم اشک جاری شود...
سیر شدم... بسکه سرد و گرم روزگار رو چشیدم... kkنظر بدید هر از گاهی .... زنگی بزن سراغی بگیر... پیامی بده... احوالی بپرس.. خیلی نگذشته از روزهایی که نفست بودم.. گفتم فراموشت میکنم... گفت نمیتونی... پس از مدتی برگشتم نگاش کردم گفت دیدی نمیتونی فراموشم کنی؟ گفتم ببخشید شما؟؟؟ کاش بودنها را قدر بدانیم کاش بودنها را قدر بدانیم در هیاهوی زندگی دریافتم ؛ دوباره شب رسید... کســــی چهـ میـــــداند کهـ امـــــروز چند بار فــــــرو ریختمــ از دیدن کســــی کهـ تنهــــــا لباسشـ شبیهـ تــــــــو بود...
می دونی دست خودم نیست می دونم آخره راهه می دونم که چشم به راهه می دونی عاشقتم من می دونی دیونتم من از همه دنیا بریدم دیگه چشماشو ندیدم تو بودی بودو نبودم تو نبودت غم و دیدم کی میشه تورو ببینم بت بگم که نازنینم بی تو من تنها ترینم بی تو من تنها ترینم ﺧُﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ می بینی؟ لعنتی، ﺍﻳﻦ ﻭﻳﺮﺍﻧﮑﺪﻩ،ﺁﺛﺎﺭ ﺑﺎﺳﺘﺎنی ﻧﻴﺴﺖ؛" ﻣَﻨﻢ/ پروانه احساسم در دام عنکبوتی افتاده است عنکبوت سیر است پروانه دلم نه میتواند پرواز کند نه بمیرد میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد چی گفت جنگل فقط سوختنی نیست فقط دیدنی نیست .... خوردنی هم هست من یک جنگل چوب سادگی ام را خورده ام میبندم چشمانم را تا شاهد خرد شدن احساسم نباشم میگیرم گوش هایم را تا صدای شکستنش را نشنوم اما افسوس صدایش تمام قلبم را به لرزه در آورده است قلبم تکه تکه شده است.... دیـــــروز کـــــه داد زدی: دوســـــتت دارم.... گـــــفتم: نـــــمی شـــــنوم! بـــــلند تـــــر! امـــــروز کـــــه آرام گفـــــتی: دیــــــگه دوســـــت نـــــدارم.... گـــــفتم: هـــــیس... چـــــرا داد مـــــیزنی...؟! بسلامتی بسلامتی خدا که فراموشم کرده.... بسلامتی دود سیگار ...کمرنگه اما یک رنگه.... بسلامتی فاحشه که با احساس کسی بازی نمیکنه..... بسلامتی خودم که اگه مرد نیستم نامرد هم نیستم بسلامتی سیگار ک سوخت تا به من ارامش بده.... بسلامتی اونی که هزار بار شکست اما شکستن رو بلد نیست.... بسلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست … بسلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمیه...! به سلامتی مادر که بخاطر ما هیکلش به هم خورد ....! به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره … به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه به سلامتی اون دختری که حاضره زیر بارون خیس بشه ولی سوار ماشین هیچ پسری نشه … به سلامتی همه اوونایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی برای اینکه خودشون رو آروم کنن میگن بخاطر غروب پاییزه … به سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن... به سلامتی کسیکه تو خیالمونه ولی بیخیالمونه... بسلامتی سرنوشت که نمیشه اونو از سر نوشت … به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوست دارن... من تمام زندگی ام را.... عشقم را.... احساسم را.... شهوتم را.... تنفرهایم... کینه هایم.... آرزوهایم... خاطراتم را.... همه و همه را.... در ایندودها و بطری های الکل " ارضــــ ـــا " میکنم ﺧُﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ می بینی؟ لعنتی، ﺍﻳﻦ ﻭﻳﺮﺍﻧﮑﺪﻩ،ﺁﺛﺎﺭ ﺑﺎﺳﺘﺎنی ﻧﻴﺴﺖ؛" ﻣَﻨﻢ/ پروانه احساسم در دام عنکبوتی افتاده است عنکبوت سیر است پروانه دلم نه میتواند پرواز کند نه بمیرد ولی کلماتی نیافتم که بتوانم با آنها احساس قلب خویش را بیان کنم، پس دست به کار شدم جهت نوشتن این نامه غمناک آری آن نامه وصیت نامه ام بود! تقسیم اموالم شروع شد قلب کوچکم که فقط خدا میداند چیزی در آن نیست را میدهم به کسی که خیلی کینه ای است،قلبم را به او میدهم تا بداند با گذشت کردن و دلی تهی از کینه،زندگی شیرین و لذت بخش تر است . عقلم:جایی که خیلی ساده و پاکیزه است را به کسی می سپارم که در زندگی تجارب زیادی را کسب کرده،عقلم را میدهم تا بفهمد ساده زیستن بزرگترین نعمت خداست. اشک چشم هایم هم باشد برای کسی که هیچ احساسی ندارد،چون من گاهی در خلوت خویش و به دور از چشمان دیگران به وسیله آن گونه هایم را شست و شو می دهم. ولی دست ها،چشم ها ،گوش ها و زبانم را با جسدم دفن کنید چون گناهان زیادی با آنها مرتکب شدم و دوست ندارم به کسی تعلق گیرد. : ویک آرزو از ته دل ..ای کاش دو بال هم داشتم تا میدادم به کسی که در پی بهره مندی از فرصت های زندگی نیست،تا با انها پرواز کند و به اهدافش برسد !!ای خدای بزرگ،روحی که در جسدم به امانت گذاشتی تقدیم به تو،فقط زمانی ان را بگیر که بدانی پاک پاکم .!!!همین و دیگر هیچ گفتند: بهت خیانت میکند! خدايا حواست هست؟ صداي هق هق گريه هام، از همون گلويي مياد كه... تو از رگش به من نزديك تري! همــه جــــآی جهــــآن تنهـــــآیی بــــآ مَـــن است… من پذیرفتم شكست خویش را پندهای عقل دوراندیش را من پذیرفتم كه عشق افسانه است میروم شاید فراموشت كنم می روم از رفتن من شاد باش آرزودارم ولی عاشق شوی نمی دانم کجای راه عشق را بیــراهه رفتم که زمانی به خود آمـدم تو رفته بودی نه دیگر از نگاهت اثری بود و نه از دستان مهربانت . من در این راه تنها مانده ام با جاده ای بی انتها و آسمانی بی ستاره، در این بی کسی و سکوت مرگبار دیگر صدایت را نمی شنوم صدایی که اکنون باور دارم دروغ نبود . بودن تورا کم دارم و نوازش دست های دوست داشتنیت که قرار بود خیال مرهمی بر روی زخم هایم باشنــد، و همان چشمانی که به من باور بودن بدهند. من در این جاده خواهم رفت تا به بی نهایت ، از سکوت نمی ترسم که از تنهایی بی تو وحشت دارم، دلم می لرزد زمانی که نیستی پا در راه می روم شاید در بیکران غربت من باشـم و ماه رفته ام ، که در آنجا بنشینم و با ستـارگـان از عشق مان بگویم ، می دانم در آن شهر خیال نیازی به پنهانی عشق نیست ، آنجا دشتی از بنفشه است و یاد تو بوی عطر گل یاس می دهد ، آنجا دلم پر می کشد برای لطافت باران و پاییز برایم غم گرفته نخواهد بود وقتی از عشق تو می گویم ، وقتی از مهر تو می گویم . می روم و در هر گامی که بر می دارم خواهم گفت دوستت دارم تا كه ازجام فلك ساغر مي نوش كنيد گفتگوي من ودل ازمحن دوران بود يا كه واضح تر از ان اه شب هجران بود گفتگوي من ودل قصه خاموشي بود گر نگويم به غلط عهد فراموشي بود دوستان قصه من قصه تنهاي دل است سخن از خستگي وسردي وماءواي دل است دوستان راز دلم را چو عيان مي سازم شعر بي ساز خودم را به فغان مي سازم روزگاريست كه من با دل سر گشته خود مي زنم گام كه جويم ره گمگشته خود روزگاريست كه من با غم دل حيرانم چند گاهي ست كه من واله وسر گردانم شرح اين قصه نداند دل بي كينه من چقد سخته زندگیتو به پای طرفت بریزی بعد برگرده بهت بگه مگه من گفتم بریزی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوابم تا فراموش کنم رفته ای ولی صبح تنهایی بیدارم میکند همیشه به یادتم اما شاهدی ندارم جز کلاغ بام خانیمان که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد برای زندگی کردن باید چشمانم را به روی دیدن خیلی چیزهاببندم، گوشم را به روی شنیدن چیز هایی دیگر، خیلی چیزها را نفهمم، لمس نکنم و حتی به احساساتم فکر نکنم، زندگی حقیقتی قابل کنترل نیست، مجموعه ای از واقعیت هاست، واقعیت هایی که بدون من یا با من جلو می رن، واقعیت هایی که فهمیدن، دیدن، شنیدن و درک..... خداوندا به من بیاموز: دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند و بخندم با کسانی، که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند. مـن سپـــرده ام تـا خـــون بهـــــای مــــرا از تــو نگیـــــرنـد مـن داشتـــم مـی مُـــــردَم کــــه تــو مــــرا کــُشتــــی ابــــرهـا گـاهـی پـرنــده مـی شوَنــد گـاهـی شکـل هـای دیگــــر و گـاه گـاهـی کـه بـه نُـدرَت شبیـه ِ مـن مـی شوَنـد مـی بـارنــــد شبم تپش میگیرد وقتی تو در رگ هایش جریان نداری کمبودت با هیچ دارویی درمان نمیشود و من ... تا صبح بالای سرش بیدار میمانم !! درست وقتی رگ احســــــــــــاسم فکر طغـــــــــــــیان در سر داشت خشــــــــــــــک شد ! محـــــــــــــــــــبت را برویش بستند و پشت قلبـــــــــــهایشان ذخیــــــــــــــــره کردند برای روز مبادا ...!!! کاش خوابم تعبیر نشود ... سفر یعنی تو بروی من پشتِ سرت آب بریزم اما هیچوقت برنگردی!
باران که می آید دیروز تولدم بود یکسال پیرتر شدم در میان ادم های رنگی........ چند پسته لال مانده است آن هاکه لب گشودند خورده شدند آن هاکه لال مانده اند می شکنند دندان سازراست می گفت: پسته ی لال.....سکوت دندان شکن است (جاویدروان حسین پناهی) پاییز را دوست دارم بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
صدایت را دوست دارم
بگو…
فقط بگو
چــه فـــرق دارد
از مـــن ،
از تـــو
از بــــاران
در آغــوشــم بــگــیــر
و در گــوشــم
از مـــانـــدن بــگـــو
از دوستت دارم هایی بگو
که از شنیدنش دلم بریزد !!
گـــونـــه هــای خــجــالــتــی ام رنــگ بــگــیــرد
از دلبری چشمهایت بگو
که چگونه دلم را هوایی کرده
از هــرچــه خــودت مــیــخــواهـی
از خـــودت بـــگـــو
چـــه فــرق دارد از چـــه
فـــقــــط بـــگــــو
حـــرف بـــزن
عاشقانه صدایت را دوست دارم
تیر میکشه...
خدایــــــا....!
به "جهنمت" نیازی نیست!
ما ادمها بهتر همدیگر
را میسوزانـــــــــــــیم
وقتی هوای رابطه ســــرد است ،
باید رفتـــــــــــــــ
و این قدرت را کسی به من داد ،
که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم…
زیاد عجله نکن…
یه روز با دلـــت کاری میکنه که دستات بلرزه…
و نمره ی من باز صفر می شود …
هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام ….!!!!
وقتی تند تند غر میزنم و سکوت میکنی بعد
سرمـــو میارم بالا و تــــو فقط نگام میکنی
و میگـــــی:
" ای جــــونم قیافشو "
بعد هردو میخندیم
همون لحظه س که تو دلم میگم
خــــــــدایا ازم نگیـــــرش ...!
عقربه ها دوتا یکی میپرند
اما همین که میروی تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدهم
جانم را میگیرند ثانیه های بی تو….....
ذوق نیست...
اشتیاق نیست....
همان دلتنگی بی پایانی ست کهشبها دیوانه ام می کند.....!
دورازکسی که دوستش دارم
هیچ وقت فاصله هارانمی بخشم…
گــآه سُـکـوت مـے شَـونـב و خـآمُـوش مــے مـانـنـב
گـاه هــق هـق مــے شَـوَنـב و مـے بـارنـב . .
בلـتـنـگے مـن بـَرایِ تو امـّـا
جِـنـسِ غَـریـبے בارב........
بگویم و بدانـے ...!
یا ...
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم.....!!!
ببندیم، میخواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره می خورد و هر دو از فرط
لت در آغوش یکدیگر نفس نفس میزنیم، از لذت متناهی جسممان ، وجود
نامتناهی خداوند را با چشمانی بسته تصور کنیم، چشمانت را باز کن !؟
فِـکـر نَـکُـن کِه فَـرامـوشَـتـــ کـَردهِ اَم ...
یـا دیـگـَر دوسـتَـتـــ نَــدارَم !
نـَـه ...
مَـن فَـقَـط فَـهـمـیـدَم :
وَقـتـی دِلَـتــ بـا مَـنـــ نـیـسـتـــ ؛
بـودَنـَتـــ مُـشـکِلـی را حَـلــ نـِمـی کُـنَــد ،
تَـنـهـا دِلـتَـنـگـتَـرَم مـیـکُـنَــد..!
ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻟﺶ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ...
ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻫﻢ به ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
وقتی یه دختر بخاطر یه پسر اشک میریزه ،
یعنی واقعن دوسش داره...
اما ....وقتی یه پسر بخاطر یه دختر اشک بریزه ،
یعنی دیگه هیچوقت نمیتونه کسیو مثل اون دوست داشته باشه ....
چــشــم دیـدن
عـشــقـمـــآن
و خـوآنـدלּ عـآشـقـآنــﮧ هــآیــمان
را نـــدآرد...!!
میآیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن میگوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونههای درّهای دور تعریف میکنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خندههای دور از آدمی، میخندیم،
بعد هم به راهی میرویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمیآید
کاری به کار ما ندارند ،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
مینشینیم برای خودمان قصه میگوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنهی رویاها به لانه برگردند.
غروب است
با آن که میترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت،
دلتنگی ام را به باد می سپارد...
به رویت نیاوردم . . . !
از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما ”
فهمیدم پای ” او ” در میان است . . .
اما به شانه هایی که اگر خوابت برد سرت را زمین نگذارد . . .
دست هایت را به من بده
به جهنم که مرا به جهنم میبرند به خاطر عشقبازی با تو !!!
تو خود بهشتی.....
شب های اینجا آنقدر دلگیر است .............
که سوت های قطارهای نیمه شب ......
هر آدمی را وسوسه می کند که برود و هیچ وقت باز نگردد ......
فکر گستردگی واژه نباش....
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ
ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ …
ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ , ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ , ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ
ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــﺎﻥ …
ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ
ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ
ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ
ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ …
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪﻧﯽ ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــﻨﯽ
ﻏﻤﮕﯿــﻦ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ. . .
تنها بدون مــــــــــن ؟!
دیدی صبح می شود
شب ها بدون مـــــــــن !
این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…
فرقی نمی کند
با مــــــن …بدون مــــــن…
دیــــــروز گر چه ســـــــخت
امروزم هم گذشت …!
طوری نمی شود
فردا بدون مــــــن !
چرا...
وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :
" نــــذار برم "
یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار"
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"
چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری...؟!!هنوزدلخوشم..
از بس خوب نقش بازی میکن.
خوب خوب
آنقدر خوب که گلویم امشب
مهمانی به راه انداخته
بغضم بدجور هوس رقصیدن کرده
فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم راکلفت تر میکنم
تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
آدم ها یکدفه می زنند روی ترمز؛
و آن وقت شما مقصری …!
با آن بازی شد ، زخمی شد ، به آن خیانت شد ، سوخت و شکست
اما به طریقی هنوز کار می کند . . .
به خـــــدا قسم
نبودنها
همین نزدیکیهاست . . . !
روزگاری شده که ما آدمها
همدیگر را بهتر میسوزانیم
حتی در روزهای بارانی !
روزی هزار بار ببینی و آنقدر بزرگ باشد
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی . . .
به خـــــدا قسم
نبودنها
همین نزدیکیهاست . . . !
روزگاری شده که ما آدمها
همدیگر را بهتر میسوزانیم
حتی در روزهای بارانی !
روزی هزار بار ببینی و آنقدر بزرگ باشد
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی . . .
چه بسیار دویدن ها
که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم ،
چه بسیار غصه ها
که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،
دریافتم
کسی هست که اگر بخواهد "می شود"
و اگر نخواهند "نمی شود"
به همین سادگی ...
کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم
فقط او را می خواندم و بس ...
کاش می آمدی...
کاش در میزدی...
نگاهت حس غریبی است که دیر زمانی است مرا محتاج خود کرده...
کاش میدانستی آن لحظه که ندیده چشمانت مرا رسوا کرد چه غوغایی بپا شد در در اندرون من خسته دل....
گاهی صبرم لبریز میشود...
گاهی برای روشن کردن آسمان چشمانم به جای ماه، ستاره جستجو میکنم...
کاش کمی صبر تو را من هم داشتم...
جان و جهان من، کاش میدانستی در این فاصله ها دور از تو میان دل من و نیلگون آسمان چشمانت چه میگذرد...
دوباره شب رسید و تسخیر کرد همه اتاقم را...
چقدر من شبهای زمین را دوست دارم...
گویی تاریکیش را به رخ زمینیان می کشد...
ولی چه حیف که چشمانشان را خواب با خود برده...
ولی خوب می دانم که تو بیداری و می بینی ضیافت بر پا شده در اتاقم را...
من و شب و شمع و زمین و غمی قدیمی را که آز آدمها پنهانش می کنم...
و چه دیدنی است سوختن یک شمع در انتهای یک شب سرد پاییزی زمین...
و که می داند شب سرد پاییزی یعنی چه...
مهربانم، من باور دارم قلب بزرگ تو را و انتظار بی پایان خود را...
باور دارم غم عمق نگاه تو را و درد غریب خود را...
درد من را کسی جز خدا نمیداند...
دوباره شب رسید...
کاش می آمدی...
ﺩﺳﺘﺘـــﺎﻥ ﺩﺭ دست ﺍﻭ ﮐـــﻪ ﺩﻭﺳﺘــﺶ
ﺩﺍﺭﯾـــﺪ ﮔـــﺮﻩ ﺑﺨــــﻮﺭﺩ
ﮐـــﻪ ﺧـــﻮﺩِ ﺧـــﻮﺩِ ﺧﻮشبختیست
دختــری با اســانس شهریــور،بــا اسانــس غـرور،تنهــایی...
دل نمی شکنــم،زود دل می بنـــدم...
کمــی تا قسمتــی دیــوانه ام...
به مقـدار زیــادی عاشقـم...
عاشـق کسانی کــه مــرا اینگونه که هستـم باور دارند...
همـه را دوستــ دارم..
میبخشـم،میگـذرم،فـرامــوش میکنـم...گـاهی شـادم گـاهی غمگیـن...
تمـام ِمـن همیـن استــ .مــرا قضـاوت نکنیـد...
مــن بــرای خــودم زندگـی میکنــم...
نـه خــوشـامد کسـانی کــه حتـی مــرا نمی شناسنـد...
گفت:جایی که میری مردمی داره که تو
را می شکنند ; نکنه غصه بخوری من همه جا با تو هستم
توی کوله بارت عشق می گزارم
که بگذری
اشک می گذارم که همراهیت کنه
غرور می گذارم که هر مو قع خسته شدی
زیر پات لهش کنی
ومرگ میذارم تا دوباره برگردی پیشم
به من عشق تعارف نکیند......
گفتم:میدانم…
گفتند:
این یعنى دوستت ندارد!
گفتم:میدانم…
گفتند: روزی
میرود وتنها میمانی !
گفتم:میدانم…
گفتند: پس چرا ترکش نمیکنی!
گفتم:این تنها چیزی ست که نمیدانم…
با داشته هایم سر گرمم در سالهای دوری از تو
حنجره ای دارم برای فرو بردن بغض
چشم هایی که می بارند همچون ابر زمستانی
لبهایی که دوخته شدند تا سکوت را فریاد زنند
دستهایی که خالی مانده اند از دستان مهربان تو
پاهایی که مانده اند در ابتدای راه رفته ات
وپنجره ای که در پشت آن روح بی پاسخ من
چشم بر کوچه بن بست دارد
در شبهای بی فروغی که ستاره چشمانت روشنگر آن نیست
حضور مبهم یک هیچ مرا فرا می گیرد
تپش های قلبم به شماره می افتد
دم می رود و بازدم به سختی باز می گردد
دلم سخت می گیرد.
گاه می رویـم تا برسیـم ...
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی دانیم.
فقط می رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد
Power By:
LoxBlog.Com |