برگ خزوون

وب سایت جوانان

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد چی گفت
گفت:جایی که میری مردمی داره که تو
را می شکنند ; نکنه غصه بخوری من همه جا با تو هستم
توی کوله بارت عشق می گزارم
که بگذری
اشک می گذارم که همراهیت کنه
غرور می گذارم که هر مو قع خسته شدی
زیر پات لهش کنی
ومرگ میذارم تا دوباره برگردی پیشم

 

 

 

 

 

 

جنگل فقط سوختنی نیست

 

فقط دیدنی نیست ....

 

خوردنی هم هست

 

من یک جنگل چوب سادگی ام را خورده ام 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میبندم چشمانم را تا شاهد خرد شدن احساسم نباشم

 

 

 

میگیرم گوش هایم را تا صدای شکستنش را نشنوم

 

 

 

 

اما افسوس صدایش تمام قلبم را به لرزه در آورده است

 

 

 

 

قلبم تکه تکه شده است....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیـــــروز کـــــه داد زدی: دوســـــتت دارم....

گـــــفتم: نـــــمی شـــــنوم! بـــــلند تـــــر!

امـــــروز کـــــه آرام گفـــــتی: دیــــــگه دوســـــت نـــــدارم....

گـــــفتم: هـــــیس... چـــــرا داد مـــــیزنی...؟!

 

 

 

 

 

 

 

شبــــــ خوابیـــــدی تو تختتـــ ، هـــی قلتـــــ می خوریــــــ...!

 

بعــــد گوشیتـــــو بر مـــی داریـــــ مـــی نویســـی خوابــــم نـــمی بره...

 

ســــرد مــی شـــی، بغضــــ مـــی کنیــــ !

 

مــی بینـــیــــ هیچکســــ و نــــداری که اینـــــو واسشـــــ بفرستیـــــــ...

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 07 آبان 1392ساعت 13:18 توسط nazi1930| ارسال نظر(1) |

بسلامتی بسلامتی خدا که فراموشم کرده.... بسلامتی دود سیگار ...کمرنگه اما یک رنگه.... بسلامتی فاحشه که با احساس کسی بازی نمیکنه..... بسلامتی خودم که اگه مرد نیستم نامرد هم نیستم بسلامتی سیگار ک سوخت تا به من ارامش بده.... بسلامتی اونی که هزار بار شکست اما شکستن رو بلد نیست.... بسلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست … بسلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمیه...! به سلامتی مادر که بخاطر ما هیکلش به هم خورد ....! به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره … به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه به سلامتی اون دختری که حاضره زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه … به سلامتی همه اوونایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی برای اینکه خودشون رو آروم کنن میگن بخاطر غروب پاییزه … به سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن... به سلامتی کسیکه تو خیالمونه ولی بیخیالمونه... بسلامتی سرنوشت که نمی‌شه اونو از سر نوشت … به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوست دارن...

 

 

 

 

 

 

 
به من عشق تعارف نکنید . قبلا صرف شده است ! به دستانم فندکی ٬ کبریتی ٬  برسانید تا برای هضم عشقم ، سیگاری ٬ دلی ، جانی   ، خاطره ای را آتش بزنم . . .
به من عشق تعارف نکیند......
 
 
 
 
 
 
این طور با هام حرف نزنید....

 

من تمام زندگی ام را....

عشقم را....

احساسم را....

شهوتم را....

تنفرهایم...

کینه هایم....

آرزوهایم...

خاطراتم را....

همه و همه را....

در ایندودها و بطری های الکل " ارضــــ ـــا " میکنم

 

 

 

 

 

 

 

ﺧُﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ می بینی؟

لعنتی، ﺍﻳﻦ ﻭﻳﺮﺍﻧﮑﺪﻩ،ﺁﺛﺎﺭ ﺑﺎﺳﺘﺎنی ﻧﻴﺴﺖ؛" ﻣَﻨﻢ/شکلک های 98 لاو

چشم گریان

پروانه احساسم در دام عنکبوتی افتاده است

عنکبوت سیر است

پروانه دلم نه میتواند پرواز کند نه بمیرد

 

 

 

 

 

 

 

وصیت نام
دنبال شعر یا چیزی میگشتم تا به وسیله آن حرف دلم را بزنم.

 

ولی کلماتی نیافتم که بتوانم با آنها احساس قلب خویش را بیان کنم،

پس دست به کار شدم جهت نوشتن این نامه غمناک

آری آن نامه وصیت نامه ام بود!

تقسیم اموالم شروع شد

قلب کوچکم که فقط خدا میداند چیزی در آن نیست را میدهم به کسی که خیلی کینه ای است،قلبم را به او میدهم تا بداند با گذشت کردن و دلی تهی از کینه،زندگی شیرین و لذت بخش تر است .

عقلم:جایی که خیلی ساده و پاکیزه است را به کسی می سپارم که در زندگی تجارب زیادی را کسب کرده،عقلم را میدهم تا بفهمد ساده زیستن بزرگترین نعمت خداست.

اشک چشم هایم هم باشد برای کسی که هیچ احساسی ندارد،چون من گاهی در خلوت خویش و به دور از چشمان دیگران به وسیله آن گونه هایم را شست و شو می دهم.

ولی دست ها،چشم ها ،گوش ها و زبانم را با جسدم دفن کنید چون گناهان زیادی با آنها مرتکب شدم و دوست ندارم به کسی تعلق گیرد.

: ویک آرزو از ته دل

..ای کاش دو بال هم داشتم تا میدادم به کسی که در پی بهره مندی از فرصت های زندگی نیست،تا با انها پرواز کند و به اهدافش برسد

!!ای خدای بزرگ،روحی که در جسدم به امانت گذاشتی تقدیم به تو،فقط زمانی ان را بگیر که بدانی پاک پاکم

.!!!همین و دیگر هیچ

 

 

 

 

گفتند: بهت خیانت میکند!
گفتم:میدانم…
گفتند:
این یعنى دوستت ندارد!
گفتم:میدانم…
گفتند: روزی
میرود وتنها میمانی !
گفتم:میدانم…
گفتند: پس چرا ترکش نمیکنی!
گفتم:این تنها چیزی ست که نمیدانم…

 

 

 

 

 

خدايا حواست هست؟

 

    صداي هق هق گريه هام،

 

     از همون گلويي مياد كه...

 

      تو از رگش به من نزديك تري!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
نوشته شده در دوشنبه 06 آبان 1392ساعت 20:46 توسط nazi1930| ارسال نظر(2) |

 
 
 
مَـــن کـــه غَریبـــــم روزی میــرسَد بـــی هیــــچ خَبـــَـــری بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم دَر جـــآده هــآی بـی انتهــــآی ایـن دنیــآی عَجیـــــب رآه خــــوآهم افتـــــآد مَـــن کـــه غَریبـــــم چـــه فَــــرقی دآرد کجـــــآی ایـــن دنیــــــآ بـآشــــم

همــه جــــآی جهــــآن تنهـــــآیی بــــآ مَـــن است…

 

 

 

 

 

من پذیرفتم شكست خویش را

 

پندهای عقل دوراندیش را

 

من پذیرفتم كه عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

 

میروم شاید فراموشت كنم

 

در فراموشی هم آغوشت كنم

 

می روم از رفتن من شاد باش

 

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

آرزودارم ولی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را

[عکس: l4ts43v4qqf74u9tc.jpg]

 
 
 
 
 
 
تقدیم به مخاطب خاص
 

نمی دانم کجای راه عشق را بیــراهه رفتم که زمانی به خود آمـدم تو رفته بودی نه دیگر از نگاهت اثری بود و نه از دستان مهربانت . من در این راه تنها مانده ام با جاده ای بی انتها و آسمانی بی ستاره، در این بی کسی و سکوت مرگبار دیگر صدایت را نمی شنوم صدایی که اکنون باور دارم دروغ نبود . بودن تورا کم دارم و نوازش دست های دوست داشتنیت که قرار بود خیال مرهمی بر روی زخم هایم باشنــد، و همان چشمانی که به من باور بودن بدهند.

من در این جاده خواهم رفت تا به بی نهایت ، از سکوت نمی ترسم که از تنهایی بی تو وحشت دارم، دلم می لرزد زمانی که نیستی پا در راه می روم شاید در بیکران غربت من باشـم و ماه رفته ام ، که در آنجا بنشینم و با ستـارگـان از عشق مان بگویم ، می دانم در آن شهر خیال نیازی به پنهانی عشق نیست ، آنجا دشتی از بنفشه است و یاد تو بوی عطر گل یاس می دهد ، آنجا دلم پر می کشد برای لطافت باران و پاییز برایم غم گرفته نخواهد بود وقتی از عشق تو می گویم ، وقتی از مهر تو می گویم . می روم و در هر گامی که بر می دارم خواهم گفت دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
میدانم
که نمی دانی
حال بی تو بودن ام
را


زمانی که از من
دوری

... حتا
کبوتر خیال ات
هم

این اطراف نمی پرد

که بفهمی
چگونه بی
تو

زنده ام

پس بدان
یادت
جان بخش روح و احساس
منست

که هنوز نفس می کشم
ترا
ای بهانه بهانه
هایم

 
 
 
 
 
 
 
خسته من گوش كنيد

تا كه ازجام فلك ساغر مي نوش كنيد

گفتگوي من ودل ازمحن دوران بود

يا كه واضح تر از ان اه شب هجران بود

گفتگوي من ودل قصه خاموشي بود

گر نگويم به غلط عهد فراموشي بود

دوستان قصه من قصه تنهاي دل است

سخن از خستگي وسردي وماءواي دل است

دوستان راز دلم را چو عيان مي سازم

شعر بي ساز خودم را به فغان مي سازم

روزگاريست كه من با دل سر گشته خود

مي زنم گام كه جويم ره گمگشته خود

روزگاريست كه من با غم دل حيرانم

چند گاهي ست كه من واله وسر گردانم

شرح اين قصه نداند دل بي كينه من

 


 


 
 
 
 
 
 
 
 
دیگر تنها نیستم در کلبه تنهاییم
با داشته هایم سر گرمم در سالهای دوری از تو
حنجره ای دارم برای فرو بردن بغض
چشم هایی که می بارند همچون ابر زمستانی
لبهایی که دوخته شدند تا سکوت را فریاد زنند
دستهایی که خالی مانده اند از دستان مهربان تو
پاهایی که مانده اند در ابتدای راه رفته ات
وپنجره ای که در پشت آن روح بی پاسخ من
چشم بر کوچه بن بست دارد
در شبهای بی فروغی که ستاره چشمانت روشنگر آن نیست

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه 06 آبان 1392ساعت 20:34 توسط nazi1930| ارسال نظر(1) |

چقد سخته زندگیتو به پای طرفت بریزی بعد برگرده بهت بگه مگه من گفتم بریزی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

می خوابم تا فراموش کنم رفته ای ولی صبح تنهایی بیدارم میکند

 

 

همیشه به یادتم اما شاهدی ندارم جز کلاغ بام خانیمان که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد

 

 

برای زندگی کردن  باید چشمانم را به روی دیدن خیلی چیزهاببندم،  گوشم را به روی شنیدن چیز هایی دیگر، خیلی چیزها را نفهمم،  لمس نکنم و حتی به احساساتم فکر نکنم، زندگی حقیقتی قابل کنترل نیست، مجموعه ای از واقعیت هاست،  واقعیت هایی که بدون من یا با من جلو می رن،  واقعیت هایی که فهمیدن، دیدن، شنیدن  و درک.....

 

 

 

 

خداوندا به من بیاموز:

 

                    دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند

 

                   عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند

 

محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند

 

                   بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند

 

    و بخندم با کسانی،

    که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند.

 

 

 

 

مـن سپـــرده ام

تـا خـــون بهـــــای مــــرا

 

از تــو نگیـــــرنـد

 

مـن داشتـــم مـی مُـــــردَم

 

کــــه تــو مــــرا کــُشتــــی

 

 

 

 

ابــــرهـا

 

گـاهـی پـرنــده مـی شوَنــد

 

گـاهـی شکـل هـای دیگــــر

 

و گـاه گـاهـی کـه بـه نُـدرَت

 

شبیـه ِ مـن مـی شوَنـد

 

مـی بـارنــــد

 

 

 

 

 

 

شبم

 

تپش میگیرد

 

وقتی تو

 

در رگ هایش جریان نداری

 

کمبودت

 

با هیچ دارویی

 

درمان نمیشود

 

و من ...

 

تا صبح

 

بالای سرش

 

بیدار میمانم !!

 

 

 

 

 

 

درست وقتی رگ احســــــــــــاسم

 

فکر طغـــــــــــــیان در سر داشت

 

خشــــــــــــــک شد !

 

محـــــــــــــــــــبت را برویش بستند

 

و

 

پشت قلبـــــــــــهایشان ذخیــــــــــــــــره کردند

 

برای روز مبادا ...!!!

 

کاش خوابم تعبیر نشود ...

 

 

 

 

 

سفر

 

یعنی تو بروی

 

من پشتِ سرت آب بریزم

 

اما هیچ‌وقت برنگردی!

 

 

 

 

از وقـتـی کـه نـیـسـتـی...
بـا لاک هـای خـوشـرنـگـی کـه بـرایـت خـریـده بـودم...
هـر روز انـتـظـارت را یـک جـور خـاص مـی کـِشـم !
و ایـن نـقـاشـی هـای بـاور نـکـردنـی...
شـاهـکـارهـایـی مـی شـونـد از "کـوبـیـسـمـِ" نـبـودنـت ؛

 

 

 

 

باران که می آید

حضور مبهم یک هیچ مرا فرا می گیرد

تپش های قلبم به شماره می افتد

دم می رود و بازدم به سختی باز می گردد

دلم سخت می گیرد.

 

 

 

 

دیروز تولدم بود یکسال پیرتر شدم در میان ادم های رنگی........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 06 آبان 1392ساعت 20:16 توسط nazi1930| ارسال نظر(3) |

چند‍ پسته لال مانده است

آن هاکه

         لب گشودند

                          خورده شدند

آن هاکه

        لال مانده اند

                       می شکنند

دندان سازراست می گفت:

پسته ی لال.....سکوت دندان شکن است

                                                     (جاویدروان حسین پناهی)


 
نوشته شده در سه‌شنبه 25 مهر 1391ساعت 09:15 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |


گاه می رویـم تا برسیـم‎ ...

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...



گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!



پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است



گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391ساعت 13:52 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

 

پاییز را دوست دارم

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

نوشته شده در شنبه 15 مهر 1391ساعت 13:49 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

خواستگاری مشهدی:

خواستگار: ملاک های شما بریـ یه ازدواج چیه!؟
دختر خانم گرامی: بری مو همی تفاهم خیلی مهمه!
خواستگار: تفاهم که ها! دِگه؟
دختر خانم گرامی: مهم تفاهمه و یه دِنه خانه!
خواستگار: خب ها! دِگِه چی!؟
دختر خانم گرامی: مهم تفاهمه و یه دِنه خانه و یه باغ تو طرقبه!!
خواستگار: و دگِه چه ملاک هایی دِرِن؟!
دختر خانم گرامی: خب همو تفاهم و یه دِنه خانه و یَک ماشین مدل بالا هم خوبه خب!
خواستگار: و دگه!؟
دختر خانم گرامی: خب تفاهم و خانه و ماشین رو گفتُم. یه عالمه هم پول دِشتهِ بِشی بد نیست!
خواستگار: دِگِه امری نِدِرِن!؟
دختر خانم گرامی: چرا! چرا! ها! نِماخوام که شما هم زیاد به زحمت بیُفتِن و روتان فشار بیه!
"تفاهم" رو هم فراهم نکردِن اشکال نِدِره!!
خواستگار: ها! ای دست گلتان درد نکُنه... مو بُرُم یه دوری بِزِنُم باز میام
 

نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1391ساعت 12:00 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

 

 

                دیگه کم کم داریم به زمستون نزدیک میشیم ،فقط یه فصل دیگه..    

                         

نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391ساعت 13:01 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

 

داستان آموزنده (تفاوت فرهنگی)

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد…

 


 
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391ساعت 12:50 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران