برگ خزوون

وب سایت جوانان

چند‍ پسته لال مانده است

آن هاکه

         لب گشودند

                          خورده شدند

آن هاکه

        لال مانده اند

                       می شکنند

دندان سازراست می گفت:

پسته ی لال.....سکوت دندان شکن است

                                                     (جاویدروان حسین پناهی)


 
نوشته شده در سه‌شنبه 25 مهر 1391ساعت 09:15 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |


گاه می رویـم تا برسیـم‎ ...

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...



گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!



پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است



گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1391ساعت 13:52 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

 

پاییز را دوست دارم

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

نوشته شده در شنبه 15 مهر 1391ساعت 13:49 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

خواستگاری مشهدی:

خواستگار: ملاک های شما بریـ یه ازدواج چیه!؟
دختر خانم گرامی: بری مو همی تفاهم خیلی مهمه!
خواستگار: تفاهم که ها! دِگه؟
دختر خانم گرامی: مهم تفاهمه و یه دِنه خانه!
خواستگار: خب ها! دِگِه چی!؟
دختر خانم گرامی: مهم تفاهمه و یه دِنه خانه و یه باغ تو طرقبه!!
خواستگار: و دگِه چه ملاک هایی دِرِن؟!
دختر خانم گرامی: خب همو تفاهم و یه دِنه خانه و یَک ماشین مدل بالا هم خوبه خب!
خواستگار: و دگه!؟
دختر خانم گرامی: خب تفاهم و خانه و ماشین رو گفتُم. یه عالمه هم پول دِشتهِ بِشی بد نیست!
خواستگار: دِگِه امری نِدِرِن!؟
دختر خانم گرامی: چرا! چرا! ها! نِماخوام که شما هم زیاد به زحمت بیُفتِن و روتان فشار بیه!
"تفاهم" رو هم فراهم نکردِن اشکال نِدِره!!
خواستگار: ها! ای دست گلتان درد نکُنه... مو بُرُم یه دوری بِزِنُم باز میام
 

نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1391ساعت 12:00 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

 

 

                دیگه کم کم داریم به زمستون نزدیک میشیم ،فقط یه فصل دیگه..    

                         

نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391ساعت 13:01 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

 

داستان آموزنده (تفاوت فرهنگی)

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد…

 


 
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391ساعت 12:50 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

 

همه چیز خنده دار بود....!

داشتن تو....

بودن من....

ماندن ما..!!

رفتن تو....

این همه آه...

گاهی ازاین همه خنده گریه ام میگیرد!!!

نوشته شده در شنبه 01 مهر 1391ساعت 10:58 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

شور عشق، یعنی همان احساساتی که درهمون اوایل آشنایی با۱ نفر، ما را مشغول می‌کند و خواب و خوراکمان را می‌گیرد، پایه درستی واسه زندگی مشترک نیست؛ یعنی همین عواطف مثل استارت ماشین میمونه. پروردگار آنها را در وجود آدمی قرار داده که آدم را به حرکت درآورد.

اما ما نمیتونیم فقط با استارت‌زدن و مخزن ِ بدون بنزین حرکت کنیم. شواهد زیادی نیز واسه اثبات این مسئله وجود دارد؛ مثلاً محققی به نام آرووون تعداد بسیاری ازکسانی را که دچار عشق شدید و آتشین بودند پایین پایین دستگاه fmri که از کارکرد عقل تصویر می‌گیرد گذاشت و از آنها میخواهد به معشوق خود بیندیشد، یا تصویر آنها را نشان داد.
کارکرد مغزی این افراد نشان داد که هنگام فکر کردن به معشوق، فقط آن قسمت‌هایی از مغز فعال می‌شود که مربوط به «پاداش فوری» است- همان قسمت‌هایی که اگر گرسنه باشیم و غذا بخوریم فعال می‌شود؛ یا در افراد معتاد به کوکائین، همان قسمتی که بعد از مصرف ماده‌ی مخدر به فعالیت می‌افتد. این قسمت‌های عقل، تشکر سریع را اعلام می‌کنند و یک چیز فوری طبعاً دوام بسیاری هم ندارد. در حالی که عقل، قسمت‌های دیگری هم دارد که مربوط به پاداش‌های زیادی مدت‌است.
۲ محقق محقق دیگر به نامهای بارتل و زیکی هم آمدند همین آزمایش را روی افرادی عمل کردند که عشقشان دوام پیدا کرده بود و به اصطلاح عشق رفیقانه داشتند؛ همان نوع عشقی که شور و هیجانش از دست رفته اما دوستیش مانده و با مرور زمان، زیاد هم شده است .

تصویر کارکرد عقل این کس ها معلوم میکند که فکرکردن به عشقشان قسمت‌هایی از عقل آنها را فعال می‌کند که مختص مختص به «پاداش‌های زیادی مدت» است- همان قسمت‌هایی که وقتی شما به شغل مورد علاقه‌تان می اندیشید یا موسیقی مورد علاقه‌تان را گوش می‌کنید، یا در لحظات آرامش مذهبی، در ذهنتان فعال می شود.
نتیجه‌ی این محقق ها معلوم میکند زیرا پاداش فوری همیشه تاییدکننده‌ی چیزهایی است که غیرقابل اتکا هستند، عشق رمانتیک هم که گهگاه دستمایه‌ی شعر و غزل و رمان و فیلم‌ها می‌شود و چیز قشنگی هم هست، قابل اتکا نیست. در عوض، عشق رفیقانه، قابل اعتماد و ماندگار است.
بعضی اقوام اصلاً نمی‌دانند عشق چیست
عشق رمانتیک نه تنها کوتاه‌مدت و غیرقابل اتکاست که حتی اصیل هم نیست. یعنی این جوری نیست که جزو داخلی انسان باشد و مبتلا به آن، از ضروریات زندگی محسوب شود. به نظر شما آیا در بین همه‌ی اقوام و ملت‌ها شور عشق وجود دارد؟ یعنی مردم ِ همه‌ی دنیاعشق رمانتیک را به این معنایی که ما می‌دانیم، می‌شناسند؟
۲محقق به اسمهای یانکویچ و فیشر، صدو شصد شیش فرهنگ و قومیت متفاوت را از نظر آداب و رسوم و شعر و ادبیات و هنرشان بررسی کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که در صدوچهلو هفت فرهنگ، عشق رمانتیک وجود دارد؛ اما در نوزده قومیت،هیچ شواهدی از این عشق در بین نیست؛ یعنی در فرهنگ، ادبیات ، شعر و هنرشان هیچ اشاره‌ای به این شور عاشقانه نشده است؛ ولی در آن اقوام هم مردم تشکیل خانواده می‌دهند، به خانواده‌شان علاقه دارند و برای آنها فداکاری هم می‌کنند.

یعنی آن رمانتیسیسم که در ادبیات غربی و در ادبیات ایرانی ما هم می بینیم، در آن فرهنگ‌ها معنایی ندارد. پس عشق رمانتیک چیزی نیست که بگوییم لازمه‌ی هر زندگی است؛ بلکه همان موتور محرک اولیه است. ۱۹ قومیت از این موتور استفاده نمی‌کنند و ماشینشان بدون این استارت هم روشن می‌شوند.
در پژوهش دیگری از حدود شش هزار دختر و پسر پیش از ازدواج سوال کردند که «شما دوست دارید عشق رمانتیک مبنای وصلتتان باشد یا‌نه؟»
۹۰ درصد آنها جواب مثبت داده‌اند. یعنی گفته‌اند «دوست داریم این احساسات را تجربه کنیم.» اما بعد از چند سال، از همین افراد، بعد از ازدواجشان پرسیده‌اند «آیا آن رمانتیسیسم اولیه در ازدواجتان وجود داشته یا نه؟» ۳۳ درصد مردان و ۷۵ درصد زنان گفته‌اند در نهایت با فردی ازدواج کرده‌اند که عاشقشان نیستند و رابطه‌ی رمانتیکی هم با او ندارند؛ یعنی حتی خود افراد هم قبول دارند که «عشق» که شرط کافی واسه ازدواج است و نه حتی شرط مورد لازم.
عشق نوعی بیماری است؟
برخی از پژوهشگرها روی این موضوع متمرکز شده‌اند که «آیا عشق آتشین صرف نظر از عشق نافرجام، یک بیماری است یا نه؟» و جالب است بدانید روان‌شناسان بیشترین شباهت را بین عشق و یک بیماری خاص روانی به نام وسواس اجباری مشاهده کرده‌اند. در این بیماری، افکار خاصی به ذهن هجوم می‌آورد که فرد گریزی از آنها ندارد؛ این افکار او را مجبور به ایجاد رفتارهای خاصی می‌کند که اگر انجام ندهد دچار تنش و اضطراب زیادی می‌شود. مثلا کسی عادت دارد هر شب هفتاد بار ریشش را شانه بزند و اگر شصدونه بار این کار را انجام بدهد درونش منقلب می‌شود و نمی‌تواند راحت بخوابد.
عشق نه فقط در ظاهر و علایم بالینی مانند این بیماری است، که از نظر آزمایشگاهی هم به آن شباهت دارد. در بیماری وسواس اجباری، یک ناقل خاص در سلول‌های پلاکت خون بیمار افزایش میابد. محققی به اسم مارازیتی، انسانهای عاشق را به این روش آزمایش کرده و به این جواب رسیده که آنها هم درست همین حالت را دارند. یعنی امثل اینه که عشق ۱ حالتی ماننده به وسواس مجبوری ایجاد می‌کند که در آن فرد عاشق دچار افکار و عادت‌های خاصی می‌شود که نمی‌تواند از دست آنها خلاص شود- مانندتماس گرفتن پی در پی با معشوق و فکر کردن مداوم به او که عملکرد عادی ذهنش را مختل می‌کند.
هوش عاطفی‌ات را بالا ببر

با تمام این حرف‌ها، امروز دانشمندان به این نقطه رسیده‌اند که «اگر عشق و احساسات قابل اتکا نیستند پس چه چیز قابل اتکا است؟» یعنی چه چیزهایی باید وجود داشته باشد تا عشق افراد پایدار بماند. ابتدا نظریه‌ای شکل گرفت که اگر برخی شباهت‌های اولیه بین افراد وجود داشته باشد صممیت و رفاقت بیشتری بین آنان به وجود می‌آید و می‌تواند ازدواج موفق را تضمین کند. اما تجربه نشان داد که این اتفاق هم نمی‌افتد.

آقای اشتنبرگ که مثلث عشق را ارائه کرده بود به این نتیجه رسید که خیلی از طلاق‌ها، بر خلاف انتظار، در مواردی اتفاق می‌افتد که انتخاب اولیه اشتباه نبوده است. یعنی افراد در ابتدای ازدواج، شباهت‌هایی به هم داشته‌اند اما پس از ازدواج تغییر کرده‌اند. پس خیلی وقت‌ها مشکل اینجاست که آدم‌ها تغییر می‌کنند؛ اما با هم نه: در دو مسیر یا با سرعت‌های متفاوتی تغییر می‌کنند. پس حالا این سوال به وجود می‌آید که «اگر شباهت اولیه هم ضامن صمیمیت نیست پس چه چیز می‌تواند صمیمیت و رفاقت درازمدت بین زوج‌ها را تضمین کند؟»
پژوهشهای زیادی نشان داده‌اند که «هوش عاطفی» یکی از مهمترین عوامل موفقیت ازدواج است. هوش عاطفی نوعی از هوش است که به ما کمک می‌کند به احساساتمان آگاه باشیم، بتوانیم عواطفمان را خوب بیان کنیم، آنها را خوب کنترل و هدایت کنیم، ظرفیت های خودمان را بشناسیم و در مجموع یک حس مثبت کلی نسبت به خودمان داشته باشیم. از طرف دیگر بتوانیم عواطف فرد مقابلمان را درک کنیم و نسبت به آن واکنش اجتماعی یا بین فردی مناسب داشته باشیم.
هوش عاطفی به ما یاری می کند که وقتی دچار تعارض در احساساتمان می‌شویم فرو نریزیم و بتوانیم به عنوان مساله‌ای معمولی حلش کنیم. این نوع هوش، یک چیز ذاتی نیست و در شرایط محیطی شکل می‌گیرد و در میان تمام عوامل موثر در موفقیت در ازدواج، کلیدی‌ترین نقش را دارد؛ اگر دو طرف دارای هوش عاطفی بالایی باشند می‌توانند بفهمند که چطور همراه و همگام با تغییر احساسات و عواطف یکدیگر تغییر کنند تا به زندگی‌شان به رشد و صمیمیت بیشتری منجر‌شود.
شما چه مقدار عاشق هستید؟


پرسشنامه‌ای که در دانشگاه نورث ایسترن بوستون تهیه شده، چندان به جزییات عشق‌کاری ندارد و به طور کلی، می‌خواهد ببیند اصلا شما عاشقید یا خیر؛ و اگر عاشقید، چه‌ مقدار عاشقید؟ اگر برای خودتان هم فهمیدن پاسخ این سوال‌ها کنجکاوید، زود دست به کار شوید و پرسشنامه را پر کنید

طرز تکمیل پرسشنامه

عبارات صفحه پنجاه را بخوانید، معشوقتان را تصور کنید و به جای کلمه‌ی «او» نام معشوقتان را بگذارید. اکنون مقابل هر عبارت، این‌طوری شماره بگذارید:
اگر با هر عبارت کاملا موافق بودید، عدد ۷
اگر نسبتا موافق بودید، عدد ۶
اگر کمی موافق بودید، عدد ۵
اگر زیاد مطمئن نبودید، عدد ۴
اگر با آن کمی مخالف بودید، عدد ۳
اگر نسبتا مخالف بودید، عدد ۲
و اگر کاملا مخالف بودید، عدد ۱ را جلو عبارت بنویسید.
حالا شروع کنید:
۱- همیشه واسه رسیدن به او خیلی عجله دارم.
۲- او را زیاد جذاب می‌دانم.

۳- او نسبت به بیشتر مردم، عیب‌های کمی دارد.
۴- واسه او هر کاری که لازم باشد، انجام می‌دهم.
۵- به نظر من او زیاد دلنشین است.
۶- دوست دارم احساساتم را با او در میان بگذارم.
۷- وقتی کاری را با هم انجام می‌دهیم، آن کار برایم زیاد خوشایند می‌شود.
۸- دوست دارم که او حتما مال من باشد.
۹- اگر اتفاقی برای او بیفتد، زیاد ناراحت می‌شوم.
۱۰- خیلی وقت‌ها به او می اندیشم.
۱۱- این برایم زیاد مهم است که او به من علاقه داشته باشد.
۱۲- وقتی با اویم، کاملا خوشحالم.
۱۳- برایم بسیار دشوار است که واسه مدتی طولانی از او جدا باشم.
۱۴- واقعا خیلی به او علاقه دارم.
تفسیر آزمون

الان عددهایی را که جلو هر عبارت گذاشته‌اید، با هم علاوه بزنید. شمایی که بالای هشتادو نه نمره آورده‌اید، وضع‌تان خراب است: بدجوری عاشق شده‌اید و اگر صادقانه به سوالات جواب داده‌اید، در عشقتان هیچ شکی نمی‌توان کرد!
اگر نمره‌تان حول و حوش هفتادوهفت تا هشتادوهشت می‌چرخد، شما هم به احتمال خیلی بسیار، عاشق هستید و چیزی نمانده است که به بالای قله‌ی عشق برسید.

اما اگر نمره‌تان بین شصدوهفت تا هفتادوهفت باشد، احتمال کمی وجود دارد که عاشق باشید. افرادی هم که از شصدوهشت کم‌تر آورده‌اند، بهتر است خودشان را گول نزنند. به احتمال زیاد، چندان عاشق نیستند. کسانی که از پنجاه وهشت کمتر‌ترند هم که اصلا عاشق نیستند! این گروه بهتر است روش دیگری برای خودشان جور کنند و اسم احساسات دوستشان را نگذارند عشق!
نوشته شده در پنج‌شنبه 16 شهریور 1391ساعت 13:46 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 شهریور 1391ساعت 13:32 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 شهریور 1391ساعت 13:22 توسط nazi1930| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران